یک خاطره...

خرید بک لینک

خاطره و نجوا ای از مادر شهید...
این را خوب می دانم که همه شهدا دارای اخلاق و رفتاری منحصر به فرد بوده اند.و در زندگی هر کدامشان که سیر می کنی به چیزهایی پی می بری که در خودمان کمتر احساس می کنیم همین چیزها بوده که این عزیزان را از دیگران شاخص کرده است . فرزند عزیز من هر بار که خاطراتش را در ذهنم مرور می کنم می بینم از هر لحاظ تک بوده ودر آن زمینه بسیار مستعد و کوشا بوده ، عجیب باهوش و زرنگ بودعلاوه بر زبان مادری زبان های عربی وترکی نیز خوب بلد بود زبان انگلیسی هم کار می کرد بخاطر شغلش بود ولی زرنگ و با استعداد بود این حس مادری است هیچگاه نتوانستم بپذیرم که فرزندم نیست باگمنامی همسفر شده ام و بی نامی هم پذیرفته ام،نیستی را هرگز... واین را خوب می دانم که شهید همیشه زنده است.اگر فرزندم نیامد آرمان شیرین خودش بود که نیاید همچو مادر شهیدان زهرا در گمنامی می رود... .
در ذهن دارم یک بار به مرخصی آمده بود وقتی به خانه آمد کاملاً خسته و رنجور بود . گفتم مادر چه شده . به من گفت چیزی نیست مادر . وقتی داشت برای دیگران تعریف می کرد شنیدم گفت برای شناسایی به منطقه رفته بودم که ناگهان متوجه حضور دشمن در چند قدمی خود شدم حضور آنها از نزدیک حس کردم و دیدم . فکر کردم که اگر اسیر شوم تمام اطلاعاتی که دارم لو می رود از این بابت پا به فرار گذاشتم تا جان داشتم دویدم . دیدم بدون پوتین ها بهتر می توانم بدوم . از این بابت پوتین هایم را در آورد م پا برهنه می دویم حس نمی کردم که روی خار و خاشاک را ه می روم . اطلاعاتی که نوشته بودم در دهانم گذاشتم و جویدم بعد قورت دادم . از این طریق خود را نجات دادم تا اسیر نشوم . وقتی پاهایش را دیدم تاول هایش از جنس احساس ، خارو خاشاک هایش از جنس راز چگونه پاهایش را نوازش کردند اشک ریختم . پاهایش را بوسیدم و خواهرهایش سوزن به دست دو سه روز طول کشید تا خارها را از کف پاهایش در آوردند . هرگاه یاد می کنم آن لحظه را نمی توانم چگونگی خستگی اش را توصیف کنم .......
آری چه زیبا رفتند این گونه مسافر ها ... چه سفرهایی که یاد نکرد این گونه مسافرما .
حال لباس قشنگ و خوش فرم سپاهت و آرم زیبا لباست و ... آراسته تاقچه خانه امان گشته تا هر گاه که دلتنگت می شوم به کنار تاقچه میروم دستی بر روی لباس های زیبا و خوش بویت می کشم و کفش پر از خاطرهایت را بوسه باران می کنم برای این که فردا یاد کنی مادر پیرت را و به امدادم برسی روز تنگ روزگارم را . دستم بگیری مادر و مرا مادر بدانی مادر ....
یاد و نامت را همیشه در نهانخانه ی دل دارم . ای مهتاب روشن زندگیم . ای حمید رضای با احساس و شیرین زندگیم .تا زنده ام بیادت هستم و هرگز فراموشت نمی کنم مادر ، دوستت دارم مادر جان ......

خانواده ی سردار شهید حمیدضا زارعی

شهید حمید رضازارعی روستای درازی - بوشهر ...

ما را در سایت شهید حمید رضازارعی روستای درازی - بوشهر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 124 تاريخ: يکشنبه 26 اسفند 1397 ساعت: 15:30

صفحه بندی